تبليغاتX
دست نوشته
دست نوشته های روزانه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 شهریور1389ساعت 17:58  توسط نسیم | 
سلام این اولین روز وبلاگمه میدونم شاید ایراداش زیاد باشه.اما میخام جالبش کنم با مطالب خوندنی مفید جالب و میخام کمکم کنید.وبلاگم پر از عکسه و مطلب پس ازش نگذرین
+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 شهریور1389ساعت 16:46  توسط نسیم | 
من اینجا نشسته ام و در پهنای ذهنم در جستجویم تا نگاهی را به خاطر بیاورم که در آن قلبم در تپیدنهای تحمیلیش یکباره ایستاده و بسیار نو تپیده باشد و در هر تپش چیزی را تکرار کند.

اما در گوشه گوشه ی ذهنم هیچ نگاهی هیچ سخنی نبود که مرا میخکوب زمین کند حتی دریغ از عبوری که محو شوم.

میخواهم بدانم؛ اما تا میایم همه چیز به انتهای نبودن می رسد انگار من در نفرین شده ترین نقطه دنیا نفس می کشم.

همیشه گفتم روزی دیگر در پیش دارم اما روز ها همه رفتند سالی را در بدرودم که همه ی آرزوهای برآورده نشده ام را در آن می جستم و جز عکسهای بی رمق و سخنانی بی ارزش در آن نیافتم. شاید این آینه من است که این وسعت را گنجایش ندارد، شاید باز فردای  دیگر در راه است فردای نه به تکراری دیروز نه به بی حاصلی امروز و نه با امید واهی فرداهای گذشته.

من منتظرم شاید در نیمه شب فرشته ای مهربان به سراغم بیاید و کلید اتاق بسته ی ذهنم را در دست داشته باشد.من اینجا نشسته ام و منتظرم، پشت همین پنجره .

من با خدای مهربانی که به قول سهراب "همین نزدیکی هاست" خلوت می کنم او تنها کسی ست که به من با لبخندی عاشقانه نگاه می کند او همیشه لبخند میزند  دوستم دارد، واقعاً دوستم دارد، من با او حرف می زنم او به  من لبخند می زند و گاه گاه در قلبش به "کودکی آرزوهایم و آرزوهای کود کیم" می خندد. او همیشه لبخند می زند. من و او ساعتها کنار هم می نشینیم من از نیامده ام حرف می زنم و او با همان نگاه مهربانش سکوت می کند، گاه گاهی به بیرون نگاه می کنم اما او همچنان محو من است .او دوستم دارد. من هم دوستش دارم .

من ساعتها و گاه و بی گاه با او حرف می زنم و او بی توجه به زمان بی توجه به شب و روز همچنان به من لبخند میزند و شبها وقتی چشمانم را میبندم اوست که بی منت و بی انتها مرا میبوسد. او دوستم دارد.من هم دوستش دارم.

من هنوز منتظرم

 تو بیا من تا صبح منتظرم

بیا اما زود بیا .

امسال برف نیامد اما تا بخواهی آسمان دلتنگ بود، و من هم تا بخواهی با دلتنگی او گریستم. اما او همچنان پر از بغض است گاهی می ترسم نکند دق کند.

من می توانم تا صبح برایت بنویسم ،من می توانم تا صبح از آرزوهای قشنگ و بزرگم ، از روزهای گذشته از اتفاق هفته ی پیش ، از" اوی" نیامده از "خدایی که دراین نزدیکی هاست "برایت بنویسم اما می ترسم زمانی که آمده ای آنقدر دیر باشد که مجال خواندن برایت نماند و این باعث می شود گاهی دست دلم برای نوشتن بلرزد، کاش میتوانستم به فالگیری معتقد باشم تا آمدنت را برایم پیش گویی کند و من با خیالی آسوده بدانم باید برای تو بنویسم یا برای خلوت دل خودم.

گاهی شیطانی ته قلبم وسوسه ام میکند تا آمدنت را فراموش کنم و در بی خبری از حضور تو نفس بکشم اما تا می خواهم فراموش کنم چیزی در درونم آرام نجوا می کند"نه"

_ در اندرون من خسته دل ندانم کیست          که من خموشم و او در فغان و غوغاست_

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 18:30  توسط نسیم |