تبليغاتX
فیفیل

فیفیل

سلام!

* امان از نمايشگاه كتاب! خيلي خيلي بد، خيلي خيلي شلوغ ، و اصلا كتاب جديد و جذاب وجود نداشت. من دو تا از كتابهاي هنك رو خريدم و نازلي منيرو رواني پور و براي يك روز بيشتر ميچ آلبوم. فضاي نمايشگاه رو دوست نداشتم. حس سالهاي قبل نمايشگاه بين المللي رو نداشت . رفتنم هم توفيق اجباري مدير فني بود كه اصرار كرد برويد و كتاب جديد براي شركت بخريد كه دريغ از حتي يك كتاب. فقط موفق به زيارت جناب آقاي حداد عادل شديم و كوهي از همرا هان و باديگاردان!

** فيلم سوييني تاد تيم برتون رو دوست نداشتم با وجود جاني دپش ! زيادي تاريك و سياه و ترسناك بود.

*** دوباره كار ترجمه رو شروع كردم. كسي يك ترجمه ارزون و سريع نمي خواد؟

**** نشر پنجره اونقدر كه من سر كتابهاي هنك بالا و پائين پريدم، با اينكه مداليوم هاش رو فقط به كسائي ميداد كه مجموعه كامل هنك رو بخرن، لطف كرد و به منم ازشون داد!( من تمام كتابهاشو به غير از اين دوتا جديدا داشتم)

***** انتشارات يساولي هم كه هيچي ! اون آقاي فروشنده مهربونش رو نداشت، خوارزمي هم كه فروشنده هاي بد اخلاقشو با خودش آورده بود!

****** جيهون هم شركت نكرده بود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 8:43  توسط طناز  | 

اصلا چرا نمایشگاه کتاب اردیبهشت برگزار می شه؟
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:41  توسط طناز  | 

سلام!

* من فهميدم كه بوي ياس امين الدوله فقط در شرايط بي خودي و در عالم نبودن مي تواند اينقدر سكر آور و مدهوش كننده و غير قابل توصيف باشد ... مثلا وقتي از خروجي اتوبان شماره 1 وارد اتوبان شماره 2 مي شوي و تمام مدت فكر مي كني كه چرا الهيه به دنيا نيامده اي؟ و اينكه اين مسئله اينقدر مهم است ؟ و اينكه ....

** گرما گرما و باز هم گرما حتي وقتي كه ديرقت شب مي خواهي آرام بنشيني و دريا روندگان جزيره آبي تر را بخواني و فكر كني عباس چرا اينقدر ساده و شايد هم احمق بوده كه با وجود حساسيت به عسل باز هم به خاطر عدل پدر كه با اينكه توي داستان وصفش نكرده له نظرت پيرمردي با عرقچين و تسبيح و شكم گنده مي آيد، روزي هزار بار عسل مي خورده و حالا معده اش را از دست داده؟

*** يك روز قشنگ باراني اريك امانوئل اشميت را خيلي دوست داشتم . به خصوص داستاني را كه در مورد آلزايمر بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 9:0  توسط طناز  | 

سلام!

* از جلوي آرايشگاه ابري كه رد مي شوم ، بوي هميشه شگفت انگيز ياس امين الدوله مثل تمام روزهاي ارديبهشتي هزار سال قبل من را بيخود مي كند... جلوتر كه مي روم بوي شكوفه هاي بهار نارنج از حياط خانه اي با آجرهاي قرمز رنگ يك دست تمام بوهاي بد و خوب اطرافم را در خودش حل مي كند... فكر مي كنم به سفر شيراز و بوي بهار نارنجهاي خيابان ارگ وبوي  تخت جمشيد و بوي نارنجستان قوام ... فكر مي كنم مي شود آيا كسي در دورترين نقطه شيراز اينقدر شبيه باشد؟... مي شود دو تا آدم با دو فرهنگ مختلف از دو قوميت مختلف اينقدر عكس العملهاي شبيه داشته باشند؟...فكر مي كنم چقدر هميشه بي خود فكر مي كنم كه بقيه آدمهاي دنيا چقدر خوشبختند... مثل اينكه فقط دلم مي خواهد قدر خوشبختيهاي كوچك خودم را ندانم وقتي فكر مي كنم كه خوشبختي چيز عجيب و غريبي بايد باشد... بوي ياس و بهار نارنج كه درهم مي پيچد به اين فكر مي كنم كه چقدر دلم نمي خواهد مهندس شيميباشم و فوق ليسانسش را بخوانم  ... چقدر دلم مي خواهد يكي از غرفه هاي كوچك خوراكي فروشي مترو را بدهند به من كه بعد از پايان ساعت كار مهندسيم بروم و بنشينم و كتاب بفروشم به جاي كيت كت و مغز تخمه و بادام زميني و .... چقدر دلم مي خواهد بروم نمايشگاه كتاب كه دو سال است نرفته ام و دلم تنگ شده براي روي چمن نشستن و بستني شاتوتي يخي خوردن ... فكر مي كنم اصلا شايد به خاطر بستنيش بود كه نمايشگاه كتاب مي رفتم ... ديگر نمايشگاهي بهتر از خيابان انقلاب دوست داشتني كه  نبود! ... يادم مي افتد كه امسال دومين سالي مي شود كه از چمن و بستني يخي نمايشگاه كتاب خبري نيست...

** به همكلاسيم مي گويم خوش به حالت كه خانه تان چهار راه وليعصر است ... تند تند مي گويد مامان اينا فرحزادن من چهار ماهي مي شه كه متاسفانه آمده ام اينجا... توي دلم مي گويم نمي داني كه من چقدر دلم مي خواست جاي تو هواي آشناي چهار راه  وليعصر را با نفس عميق فرو ببرم ...

*** خوب خوب نازنين من

نام تو مرا هميشه مست مي كند

بهتر از بهار

بهتر از تمام شعرهاي ناب

نام تو اگر چه بهترين سرود زندگيست

من تو را به خلوت خدائي خيال خود

بهترين بهترين من خطاب مي كنم

بهترين بهترين من!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 8:26  توسط طناز  | 

سلام!

* می شه آیا با اسم خودتون پیغام بگذاریدلطفا؟ من پیامهای مشکوک رو دوست ندارم حتی اگر کپی یکی از نوشته های خودم باشه ... حتی اگر به نظر شخص پیام دهنده کار جالبی باشه ... لطفا شاید دوست داشتنی خودشون رو معرفی کنن.

** آقای نی نی خاندان همسر محترم در حال رشد  به صورت چشمگیر می باشند و ما هم هی دوست داریم که قربانشان برویم بلند بلند و طولانی!

*** نی نی خوبه ولی برای همسایه ! بخصوص وقتی از ته حنجره فریاد می کشه و نمی دونی چه دردی داره !

**** شدیدا از آهنگ من اگه نباشم کامران جان و هومن خان استقبال می کنیم.

***** پنجشنبه برای اولین بار دلم برای دایره زنگی خانه مان تنگ شد وقتی ام بی سی فور تبلیغ سریال چارمد رو می کرد. شدیدا شیفته شخصیت دویل ماجرا که همسر فی بی جان بود بودم!:)

****** یادت نداره شاید دوست داشتنی جان خودم حوصله بیست سوالی ندارم....

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 13:52  توسط طناز  | 

سلام!

* سال نو مبارک!

** مثل اینکه هر سال مسافرت باید با یک سورپرایز عجیب همراه باشه! موقع برگشتن و در صحن امامزاده هاشم فهمیدیم گل باقالی خانوم دوباره مثل پارسال دچار روغن سوزی شده ... بعد از کلی رفتن پیش مکانیک و غصه خوردن و حرص خوردن و دو روز وقت صرف کردن ...عاقبت فهمیدیم که آیا سر راه بنزین زده بودیم؟ البته . و خب بنزین مخلوطی بوده از بنزین و نفت! و تا چند روز از اگزوز ماشین بوی چراغ علا الدین به مشام می رسید!

*** من جدی جدی می خوام که کارمو عوض کنم!

**** اسم برادر زاده آقای دوست جون شد پارسا و به شدت مشغول دلبری می باشد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 7:33  توسط طناز  | 

سلام!

* هي با خودم فكر مي كردم كه از سال موش خيلي خوشم نيامده! ... چندين و چند تا دليل هم داشتم ... حالا ببين! درست يك روز قبل از تعطيلات گرانقدر طولاني تمام نشدني نوروز، در روزنامه سرمايه مي خواني كه ( هفت) لغو امتياز شده آنهم به دليل سواستفاده از عكسهاي هنرپيشه هاي فاسد خارجي ! و نوشتن جزئيات زندگي مبتذل آنها و التزام نداشتن به قانون اساسي و هزار كوفت ديگر كه اصلا معني آنها را نمي فهمم. فقط خوشبختانه در رديف مجلات عامه پسند قرارش نداده اند! ياد حرف چند روز پيش بابا افتادم كه گفت قرار شده كتابهاي نامناسب را از كتابخانه ها جمع آوري كنند... نمي دانم چرا ياد كتاب هزار خورشيد درخشان افتادم و بخش سفر به باميان و ديدن مجسمه هاي بودا و بعدترش انفجار مجسمه هاي بودا توسط طالبان!

** فيلم When a Man Loves a Woman  را ديدم. خيلي خيلي كشدار بود و پر از ديالوگ و به قول آقاي دوست جون نه به فيلمهايي كه آقاي خانه از خانم همسايه و خانم خانه از آقاي همسايه خوشش مي آيد آنهم بلند بلند و طولاني نه به اين فيلم صد در صد اخلاقي اندي گارسيا و مگ رايان! كه البته من از اسم دوم  خيلي خوشم مي آيد!

*** عيد شما مبارك! هرچند امسال به دليل ضيق(؟) وقت در منزل ما اصلا بوي عيد نمي آيد !

**** گراني مسكن امري عادي است ( وزير محترم مسكن و شهرسازي)

***** من هم به اصلاح طلبان راي دادم ها!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 10:32  توسط طناز  | 

سلام!

* یادم هست ۱۳ ساله بودم که قیلم بن هور را دیدم ... قبل تر۱۱ ساله که بودم در گرماگرم امتحانات نهائی کتابش را می خواندم و هی از مسالا بدم می آمد و دلم می خواست جای استر باشم و یا جای مادر و خواهر جودا وقتی آخر کتاب شفا می گرفتند. فیلمش را در یک پنجشنبه شب خجسته در منزل دخترخاله ام دیدم و دیگر نمی توانم بگویم چقدر دلم می خواست فقط و فقط و فقط جای استر باشم نه هیچکس دیگری! حالا این مقدمه برای چه بود؟ می خواهم بگویم که در اوج این آنفلوآنزای عجیب و غریب و دیوانه کننده فیلم گودی پران باز یا بادبادک باز یا The Kite Runner را دیدم و اصلا اصلا اصلا خوشم نیامد. انگار فقط یک تندخوانی بود از روی کتاب. البته از امیر بزرگ و حسن کوچک بسیار خوشمان آمد!

** عشق تو مرا از زندان لحظه آزاد می کند

تا بی انتهایی و من یگانه شویم

*** خدا را شکر سرطان محدود شده بود به همان قسمتی که کامل برداشته شده!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 11:41  توسط طناز  | 

سلام!

* اين اصلا بازي وبلاگي نيست . چون ما كس زيادي را نمي شناسيم . همين طوري بعد از خواندن آلوچه خانوم به ذهنم رسيد براي اسفند چيزي بنويسم :

من يك كتاب خانه دارم كه در طي 19 سال زندگي همراه با سواد جمع آوري شده ... اولين كتابي هم كه براي كتاب خانه ام خريدم كتاب پيرمرد و درياي همينگوي بود كه قبول كن متنش براي يك بچه هشت ساله خيلي سنگين بود ولي چه كنم كه عاشق جلد سفت و خوش رنگش شدم. هرگز كتاب از صفحه ماجراي استامبولي خوردن پيرمرد با آن پسر بچه فراتر نرفت. كتاب كامل مسافرتهاي گاليور جاناتان سويفيت  هم دچار سرنوشت مشابهي شد. شهر شناور ‍ژول ورن وكتابهاي ايزاك آسيموف ( بجز سفر معجزه آسا) تنها كتابهايي بودند كه خريدم و نتوانستم بخوانم . معمولا هر كتابي را هزار بار ورق مي زنم . محبوبترين كتاب دوران زندگيم در 14 سالگي سه تفنگدار بود كه با شخصيتهايش زندگي كردم . فكر كنم اولين عشق زندگيم آتوس سه تفنگدار بود. جان شيفته و ژان كريستف و طبل حلبي و كتابهاي هرمان هسه را قرض گرفتم و هرگز نتوانستم حتي دو صفحه هم بخوانم. دل دلدادگي را خيلي خيلي دوست داشتم . بادبادك باز و هزار خورشيد درخشان را دوست داشتم. ماجراهاي تن تن و ميلو ( البته چاپ قبل از انفلاب) را تقريبا از حفظ هستم! راستش تمام كتابهايم را يك جورهايي مثل اعضاي خانواده دوست دارم. هرچند كه در جريان اسباب كشي از هر كس و ناكسي بد و بيراه شنيدند و تهديد به فروخته شدن شدند اما ...

غرور و تعصب، روياي سبز، پاسداران سلطنت ، غرش طوفان، ( تقريبا تمام ترجمه هاي منصوري البته در همان 15-14 سالگي)، بازي آخر بانو، بازي عروس و داماد، عذاب وجدان، چراغها را من خاموش مي كنم، كلبه عمو تام( چقدر سر مرگ عموتام و اوانژلين گريه كردم)، فرياد مرا بشنو و .... محبوبهايم هستند

** يك آدمي يك كاري بايد انجام بده ... يك لشكر آدم ديگه به مشكل مي خورن... بعد از يك روز حرص و جوش خوردن در مورد مناقصه نيروگاه و كلنجار رفتن با خودت و رئيس و اسناد و شنيدن اينكه " امروز پاكتها رو نمي بنديم باشه فردا بعد از جلسه با شركت فلاني" و عصبانيت به حد انفجار ، مي رم بيمارستان. آقاي دوست جون عصباني و خسته و غمگين و بداخلاقه! مامان آقاي دوست جون غصه دار و عصباني و بداخلاقه و باباي آقاي دوست جون بعد از مردم آزاري به مقدار متنابه، با لبخند اطراف رو نگاه مي كنه! باباجان! عمل درد داره ، ناراحتي داره و مهمتر از همه تحمل لازم داره. اين آدمهايي كه هر روز كار و زندگي شون رو ول مي كنند و ميان ازت مراقبت كنند بعد از يك روز كار زياد خسته هستند! قبول؟

*** براي بازي وبلاگي ترانه هاي به ياد ماندني و جفنگياتي به نام ترانه بايد يك بار سوار تاكسيهاي ونك بشويد! حالا از هر مبدا به مقصد ونك ! ديروز واقعا" وحشتناك بود!

اي والله به جوووون بندري

ماااااااشاااالله بگيم كه چشم نخوري!

---

اس ام اس مي زنم جواب نمي دي

دي ري ريم دي ري ريم ديريم ديريم ريم

( همه اينها به همراه ضرب گرفتن آقاي راننده روي فرمون و هم صدائي ايشون با آقاي خواننده خوش صدا)

 چندين سال پيش هم كه هنوز دانشگاه نمي رفتم يك تاكسي معروف بود در خط كرج- ونك كه يك آهنگ 45 دقيقه ايي داشت كه از اول تا آخرش اين بود:

جان فداي دووووست حالا همگي ( تك خوان)

دوست دوست ، دوست دوست دوست

**** به بي مزگي سنتوري هيچ فيلمي نديدم! حتي ملودي قابل تحمل تر بود! ايرج نوذري رو در نقش جاهلي با تكيه كلامهاي فردين تصور كن! اما بازهم از گلشيفته- هانيه بازيش بهتر بود!

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 16:26  توسط طناز  | 

سلام!

* از چهار شنبه نبود كه فهميدم ... مطمئنم از چهار شنبه نبود ... البته چهارشنبه هم يك چيزي را فهميدم ... از اولش تقصير آقاي ملك بود ... قرار بود برويم مجلس ختم دائي زهره اما يكهو گفت كه من بايد بروم نمايشگاه محيط زيست ... غرفه حمايت از بيماران سرطاني را كه ديدم نفهميدم چرا دلم ريخت ... شايد هم تقصير حامد بود كه نمي توانست بيايد دنبالم ... مجبورشدم از در بزرگراه چمران بروم بيرون كه ديدم فيلم سنتوري را مي فروشند بعد از اينكه خريدم و بعد از اينكه يك دنيا پياده راه رفتم فهميدم كار بدي كردم ... وقتي رفتم خانه مادر حامد مطمئن شدم كار خيلي بدي كردم ... اما ديشب  وقتي در حياط را باز مي كردم تا حامد ماشين را بياورد بيرون و برگرديم خانه رويائي فهميدم زندگي آدمها به دو بخش تقسيم مي شود قبل از سرطان و بعد از سرطان...

** با صد هزار مردم تنهائي

بي صد هزار مردم تنهايي

*** من مي توانم خودم را با تئوري فلسفه آفرينش هم رحمت است هم فياضيت و از همه مهمتر رنج ! آرام كنم  اما ديگران را نه . تو راه حلي داري ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 14:11  توسط طناز  |